عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : رضا انزابى نژاد )

362

ثمار القلوب في المضاف و المنسوب ( فارسى )

در تو چه شگفتيهاست باز جاحظ گفته : امّا شگفت آورترين چيز كه همه مسافران دريا آن را به چشم ديده‌اند پرندهء دريايىست كه به هوا مىپرد و پرندهء كوچكى با او بازى مىكند ، چندان كه او را به تنگنا مىافكند آن گاه پرنده فضله‌اى مىافكند و او آن فضله را گرفته مىبلعد . نه آن پرندهء بزرگ در افكندن فضله در كام او خطا مىكند و نه پرندهء كوچك جاى فضله افكنى او را گم يا فراموش مىكند كه آن فضله سبب زندگانى وى مىگردد . يكى از جانوران دريايى ، دلفين است كه هر چند از گونهء ماهيان نيست امّا با ماهيان زندگى مىكند . اين جانور غريق را مىشناسد و چون او را ببيند به او نزديك مىشود چندان كه غريق دست به پشت او گذاشت آرام شنا مىكند و غريق را با خود مىبرد و غريق به يارى او و آويختن به حيوان ، نجات مىيابد . اين حيوان و اين حال وى چيزى است كه دريا ديده‌ها آن را باور دارند و ردّ نمىكنند . عجائز الجنّة . زبير بن بكّار گويد : روزى عروة بن الزبير نزد عبد الملك بن مروان بود و از عبد الله - برادر عبد الملك - ياد كرد و گفت : ابو بكر چنين گفت و چنان كرد يكى از حاضران مجلس گفت : اى مادر مرده ! او را نزد امير المؤمنين به كنيه مىخوانى . عروه گفت : به من - كه پسر پير زنان بهشت هستم - مادر مرده مىگويى : و منظورش از عجائز الجنّه صفيّه دختر عبد المطلب عمّه پيامبر ( ص ) - كه مادر زبير بود ، و خديجه - سرور زنان عالم ، كه او نيز عمّهء زبير بود و عائشه امّ المؤمنين ، دختر ابو بكر صدّيق - كه خالهء ابن زبير بود - و أسماء ذات النطاقين دختر ابو بكر كه او مادر زبير بود . عجوز اليمن . وهب بن منبّه گفته : عبد الله بن زبير مردى را براى ما كارگزار فرستاد كه بسيار زشت روى بود بود و عجوز يمن لقب داشت ، پس همراه با هيأت يمنى پيشى ابن زبير رفتم ، عبد الله بن خالد بن أسيد نزد وى بود از من پرسيد : عجوز يمن چطور است ؟ من به او پاسخى ندادم ، دوباره و سه‌باره پرسش خود را